تبليغاتX
مگذر آسان از غبار دیدگان خسته ای - خداحافظ همین حالا...
.:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:.
یه غم دیگه به غمکده دلم اضافه شد...

جدایی بعد 13/14 سال دوستی غم کمی نیست...

راست می گن آدم تا وقتی یه چیزی رو داره قدرشو نمی دونه!

حالا دارم یواش یواش قدر روزای با هم بودنمون و می دونم...

نمی دونم الان کجایی و داری چه کار می کنی... اما حقیقتش...

می خواستم این دفعه یه چیز قشنگ بذارم که ارزش آپ و داشته باشه...

چی با ارزش تر از دوستیمون...

اونشب تو خونتون به هر گوشه که نگاه می کردم یاد خاطراتمون می افتادم

و بغض گلومو می گرفت. شاید هنوزم باورم نشده رفتی...

اونم یه چیز تو مایه های واسه همیشه!!!...اما من این وعده ها رو به خودم نمی دم...

از حالا منتظر اون لحظه ایم که دوباره ببینمت و از تو حلقومت سوغاتی بکشم بیرون!

هر چند ما دست از سر کچل هم بر نمی داریم....اما بازم وب و آف و کامنت کجا...

شب رو پشت بوم با هم حرف زدن کجا!؟!

یادته؟!....یه شب با نبردبوم اومدم بالا و دقیقا رو به روی هم نشستیم به حرف زدن!

وای که اگه بابام می فهمید...آخ که چه روزایی چه خنده هایی چه غمایی...یادته؟!

الهی کوفتت بشه هلن...دوست نازنینم داره میاد پیشت...

دیگه داشتم عادت می کردم هرروز یه دعوای ملس با مهدی بکنم و یه عالمه به هم بزنیم!

(یه حالی می ده  بزن تو شکمش.گوشتیه کیف داره)...بی خیال حوصله شوخی ندارم...

امیدوارم هر جا هستی پیش خونوادت شاد و بی خیال باشی...(می فهمی که؟)

غصه نخور...این هلن خله هست...دریا و ماه و این داستانا هم که کلی فاز و اینا دیگه...

انشالله که زود زود زود نظر بابات برمی گرده  و بر می گردین همین جا...

یاد اسمت افتادم....حالا دیگه هممون دلتنگیم....

به امید دیدار دلتنگ عزیز...

 

آره دیگه....اینم رسم روزگاره...نمی تونه ببینه که دوستای خوب کنار هم بمونن...

دلتنگ و که همه میشناسین؟

رفیق که نه...یه جورایی هم خونه هم بودیم...خیلی بیشتر از دوتا دوست...

شاید دوتا خواهر...اما حالا اون دیوونه رفته...

رفتن کویت...پیش باباش...شاید دیگه بر نگردن ایران...

اما ما منتظر می مونیم تا برگردی...

از طرف خودم ، ندا ، منصوره و نرگس و...و...و...

جناب وزیــن خـان اکبــــــــر..... که شنیدم جدیدا از غم دوریت زده جنگل و کوه و دریا...

برات آرزوی موفقیت می کنم و دعا می کنم که هر چه زودتر برگردین...

خدا به همراهت دوست من...

 

 

 

ما را به خود وا مگذار

 

الهی !

به هر صفت که هستم ، به خواست تو موقوفـم!

به هر نام که مرا خوانند ، به بندگی تو معروفـم!

تا جـان دارم ، رخت از اين کوی بر ندارم!

او که تو آن اويی بهشت او را بنده است!

او که تو در زندگانی اويی‌ ، جـاويدان زنده است!

 

لطيفـا !

همه از تو ترسنـد و من از خود !

از تو همه نيکی ديده ام و از خويش همه بد...

 

ای دير خشم زود آشتی !

به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا نظری ده ؛

که از هر نظری بهشتی سازم.

 

خدايـا !

حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

                    برحمتک يا عزيز و يا غفار ! 

        

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:27  توسط مجنون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان