![]() |
![]() |
|
| .:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:. |
|
بازم محرم و پرچمای سیاه و صدای زنجیر و طبل... چقدر زود می گذره...انگار همین دیروز بود...یک سال دیگه هم گذشت و یه محرم دیگه اومد آقاجون...می دونم که شال عزاتون به گردنتونه و اشک چشماتون هم رو اون گوشنه های نازتون...می دونم که شما هم مثل همه ما دلتون می خواست اون موقع بودین و قدم به قدم جدتون با دشمنا می جنگیدین.... آقا جون...شاید ما جز عزاداری کاری از دستمون بر نیاد....اما شما هنوزم می تونین کاری بکنین.... آقا جون بیایین و اتنقام خون همه رو ازشون بگیرین....شما هنوزم وقت دارین آقاجون... شعر این پست از دوست خوبم سرو تنها بود.ممنونم ازش. تو رو خدا بیایین هر وقت که دلمون شکست و اشکمون گونه هامونو خیس کرد... یاد هم بیفتیم و اینکه هممون گرفتاریم و محتاج به دعا.... این ماه و به همه دوستای نازنینم تسلیت می گم و از همتون التماس دعا دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 18:12 توسط مجنون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|