![]() |
![]() |
|
| .:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:. |
|
تا حالا شده جايی رو بخوای که هيج کس توش نباشه اما پيداش نکنی؟ شده بخوای مال خودت باشی اما نذارن...شده بخوای داد بزنی اما مجبور باشی بغضتو قورت بدی چون غرورت اجازه نمی ده بقيه صداتو بشنون! شده حس کنی سوزش خنجری روکه ازپشت تادسته توکمرت فرورفته؟ شده به قول معروف هرشب قبل خواب مراقب باشی که يه وقت پاتو از گليم خودت اونور تر نذاری اماصبح که پا می شی ببينی بقيه گليمشونو کشيدن زير پای تو ... شده آدمی باشی که همه دوست وآشنا به صبوربودنت ايمان داشته باشن؛ اما خودت حس کنی که ديگه نمی تونی...حس کنی ديگه بريدی؟!!! اگه ازشدت عصباتيت دستات بلرزه و تو مجبور باشی فقط سکوت کنی چه حالی می شی ؟! هاااااااااااااااااااااااا؟!! به خود خدا هممون فقط بلديم ادعا کنيم...ادعا...همين و بس! خدايا چقدر؟!!!!!!آخه چقدر تحمل داری؟! تا کی آوانس بدی و ما… اخه کدوممون قدر می دونيم؟ کدوممون حاضر شديم فقط يک بار...فقط يک بار واسه خاطر يکی ديگه از حق خودمون بگذريم؟! کدوممون حاضر شديم بدی بقيه رو ببينيم و بازم در ازاش خوبی کنيم؟!! وجدانن کدوممون می تونيم مردونه سينه سپر کنيم و بگيم من؟!!!!! چرا مرام و معرفت فقط بايد مال تو فيلما و قصه ها باشه؟! چرا خودمونو عادت داديم به اينکه وقتی در معرض خطر قرار گرفتيم پست بشيم؟!... تو رو خدا بيايين يه کم به خودمون بيايم... ببينيم تاکی می خواييم زير اين نقابی که به صورتمون زديم زندگی کنيم؟ بيايين واسه يه لحظه خودمونو بذاريم جای خدا...!!!! ببينيم چقدر می تونيم دووم بياريم و هيچی نگيم! باور کن مخت سوت می کشه اگه به ازای اين همه لطفی که به عزيزترين مخلوقت کردی فقط بدی ببينی و گناه...فقط بدی ببينی و گناه... پ.ن :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آذر1385ساعت 16:39 توسط مجنون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|