![]() |
![]() |
|
| .:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:. |
|
علی به مسجد رهسپار گردید،وارد مسجد شد،دو رکعت نماز خواند ساعتی تعقیب گفت.سپس بالای مأذنه رفت و اذان گفت. برای آخرین بار ندای علی دربامداد نوزدهم رمضان سال چهل هجری به گوش کوفیان رسید؛ بعد علی به داخل مسجد آمد و خفتگان را بیدار کرد.به ابن ملجم که دمر روی زمین خوابیده بود رسید و فرمود: "برخیز! نزدیک است با کشتن حجت خدا و قطب عالم امکان ، ارکان هدایت را متزلزل سازی! اینگونه خوابیدن به خواب شیاطین ماند." آنگاه درمحراب مسجد وارد وشروع به نماز کرد...رکعت اول نماز خوانده شد... عبدالرحمن بن ملجم مرادی،شمشیر زهر آلود را در سجده اول بر فرق مبارک علی فرود آورد.تارک نازنین علی شکافت،خون فواره زدو صورت را فرا گرفت... فرمود: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله و بر زمین افتاد... فُـزتُ وَ رَبُّ الکعبة
هر چند ، وقتی او مرا می خواند کاهلی می کنم. ستایش خدایی را که جز بدو امید ندارم؛ چه، اگر به دیگری امید می بستم مرا نا امید می گرداند. ستایش خدایی را که مرا به عهده ی خویش گرف و عزیزم داشت، و کارم را بر عهده من مردم نگذاشت تا مردم خوارم گردانند. ستایش خدایی را که گناهانم را با بردباری بخشود؛ گویی گناهی از من سر نزدست. پروردگارم عزیزترین چیزهای من است و سزاوار ترین به ستایش من.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 2:46 توسط مجنون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|