تبليغاتX
مگذر آسان از غبار دیدگان خسته ای
.:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:.
اسلام علیک یا علی بن ابی طالب

یا علی

اون آقايی که شبا رد می شد از کوچه ما کيسه به دوش کو

رد پای بی خراش پرخروش کو اون آقای خرقه پوش کو؟

کجاس اون آقا که پينه های دستاش مرحم دلای ما بود

نفس سبز نگاهش هميشه حلال مشکلای ما بود

می شه يک بار ديگه سر بزنه به خونه ما؟

بگيره نشونی از غربت بی نشونه ما؟

موهای آقا سفيده جوونا کيسه رو از آقا بگيرين

قامت آقا خميده جوونا کيسه رو از آقا بگيرين

جوونا آقا بشين زنده کنين رسم جوون مردی رو امشب

يتيما منتظرن زنده کنين شيوه شب گردی رو امشب

يتيما پشت درای خونشون منتظر آقا آقا نشستن

گوش به زنگ تق نق يه جف صدای پا نشستن...

عبادت علی مگه می تونه غير از اين باشه

بايد مثل علی بشه هر کی که اهل دين باشه

امشب شب ضربت خوردن پدر مظلومم علی...

امشب شبی که ملائک تا صبح زانوی غم بغل می گیرنن و

واسه مظلومیت بابای من گریه می کنن...

امشب شبی که یه دختر کوچولوی چند ساله می فهمه پدر ایلیا

همون مرد مهربونی که جای پدر و براش پر کرده بود...

همون امیرالمونین علی بوده...همونی که همیشه پیش پدر ایلیا ازش بد می گفت

بعد پدر ایلیا با همون دستای زحمت کشیده و خسته و مهربونش دست به سر

اون دخترک می کشید و ازش می خواست که واسه علی دعا کنه...

امشب یتیمای کوفه بازم یتیم می شن و دل مرغابی ها شکسته می شه...

امشب چاه تنها می شه... دیگه علی نمی تونه از دوریه فاطمه واسه چاه حرف بزنه

نخلستان های کوفه دیگه صدای مناجات های  علی رو نمی شنون...

امشب یه دختر صبور منتظر بابای مهربونشه که از مسجد برگرده

اما...اما با فرقی شکافته شده و پر از خون...امشب...

آره امشب همه عالم غمگینه...جز یه نفر...

یه نفره که امشب خوشحال...خوشحال از اینکه بالاخره شب فراق تموم شده

خوشحال از اینکه تا چند روز دیگه می تونه بازم فاطمشو ببینه ...

خوشحاله از اینکه بالاخره از دست مردم کوفه راحت می شه...

 

امشب آقام مهدی شال عزا به گردن داره...آقاجون

نمی دونیم کجایی...اما به صاحب همین شب واسه هممون دعا کن...

خیلی به دعاتون احتیاج داریم...آره ما بنده های بدی هستیم

قبول داریم...اما شما بخاطر بزرگی خودتون واسه ما دعا کن

.

.

.

امشب شبی که هیچ کس دست خالی برنمی گرده...

تو رو خدا همدیگرو فراموش نکنیم...

التماس دعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 21:45  توسط مجنون | 

گدای محبت هر کی باشی دلت شکسته می شه...بخوای یا نخوای تنها می مونی

خرافه و زاییده ذهن نیست...رسم روزگار...بنای دنیا! مرام چرخ وفلکه...اگه تو کسی

رو بخوای اون تو رو نمی خواد،اگه یکی پیدا شه تو رو بخواد تو اونو نمی خوای...

اما اگه این حس دوطرفه باشه...روزگار با هم بودن دونفره رو نمی خواد! این عشقی

که ازش حرف می زنم اون عشقـی نیست که حالا تو  خیابون و بازار ریخته و دیگه از

حریم آتشین ما آدما در امون نیست و فردای روزگار سردتر ار هرچی سردیه می شه

منظورم اون عشقیه که پاکه...اون عشقیه که گدای محبت دنبالشه! اگه واقعا طالب

محبتش باشی...هیچ وقت آتیش درونت خاموش نمی شه...این حرفا هم همش مال

دله...نه دل من...حرف دل خیلی ها مثل من! اما به حریم مقدس همین دلا قسم که

 عین حقیقته و همش از دل بر میاد...و امیدوارم که بر دل هم بشینه...

از اول هم با همین داغی شروع نمی شه! وقتی بهت سلام می کنه تو حتی جواب

 سلامشم نمی دی! اصرار می کنه...اما بازم بی خیالی...بعد چندوقت که پافشاری

می کنه باخودت می گی باشه بابا...کی به کیه؟! تو که در دلت و بستی و به خودت

مطمئنی!!!اینم مثل بقیه...یه مدت باهاش حرف می زنی وبه حرفاش گوش می دی

یه مدت که می گذره...تو وجودش چیزی می بینی که تو بقیه ندیدی!!!علاقت بیشتر

می شه...اما تو بازم به روی خودت نمیاری و می گی ول کن بابا...اینم گذریه!

تو تمام شرایط سخت زندگی باهاته و تاحد توانش زیر پرو بالت ومی گیره! اون موقس

که دیگه دل امونت ومی بره و تا میای خودتو جمع و جور کنی می بینی عاشق شدی

اینجاس که دل و می زنی به دریا و می گی بی خیال بابا...تا کی؟! واسه چی باید رو

احساسم خط باطل بکشم؟!حالا که خودشم همینو می خواد چرا من نخوام؟!می ری

دنبالش تا بهش برسی...تا کاری کنی که تا آخر عمرمال تو باشه...می ری تابه آرزوت

برسی!می ری تا هزاران حس زیبای دیگه رو واسه خودت به ارمغان بیاری...!!!

تازه اینا همه قبل از دیدنه طرفه...تا اینکه یه روز می بینیش...با همون نگاه اولش کارت

و می سازه وبا همون خنده اول دلت وگرفتار خودش می کنه...وقتی واست می خنده

دلت می خواد بهش بگی تا همیشه پیشت بمونه...تا همیشه و تا ابد...شبای زیادی

باهاش چت می کنی و خیلی وقتا هم باهاش تلفنی حرف می زنی...

از حالا دیگه شروع می شه...:: دلتنگی و آغاز آوارگی ...::

جون می کنی...گرما و سرما رو تحمل می کنی...بی خوابی ها و حتی رو دوریش رو

اما انگار خدا نمی خوادکه بشه!همش گره می ندازه تو کارت و توام فقط باهاش حرف

می زنی دلخوشیت می شه خاطراتتون.فکر می کنی وبا هرخاطره ای که زنده میشه

سیل اشک میاد رو گونت...می ری جلو آیینه و به خودت نگاه می کنی...

یکی محکم می خوابونی زیر گوش خودت تا شاید به خودت بیای! اما می دونی که کار

از کارت گذشته و روز به روز علاقت بیشتر و بیشتر می شه!...نه به خاطر ذات عشق!

بلکه بخاطر اینکه بیشتر می شناسیشو بیشتر می فهمی که...

روزا و شبا می گذرن و انگاری که تو، تو زندونی! روز شمـاری می کنی تا این لحظه ها

زودتر تموم شه و کابوسای شبونت به پایان برسه!شاید بتونی تا آخرعمر با اون باشی

تا شاید با شکوه ترین لحظه آفرینش باز هم فرا برسه و تو بتونی یه باردیگه تو چشاش

زل بزنی و بهش بگی که چقدر دوسش داری...

اما حالا اشک چشمات خشکیده بسکه گریه کردی!!!نیرو و توانت رفته.انگار یکی مدام

بهت می گه آماده باش که دیگه وقته رفتنه...پژمرده می شی...اما بازم خودتو دلداری

می دی و فکرای خوب می کنی!

بهش هیچی نمی گی...تا مبادا یه وقت ناراحتش کنی!آخه طاقت نا راحتی و غصشو

نداری.دلت نمیاد بهش بگی که هر شب با چشای خیس می خوابی،دلت نمیاد بگی

تو تمام اون حرفا حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی!دلت نمیاد بگی که جیگرت

پاره پاره شده تا برسه...تا بیاد و باهات حرف بزنه! آخه نا مردیه ناراحتش کنی....

نمی تونی حرفتو بزنی...بغض گلوت...غرور چشات... همه جلوی زبونت و می گیرن و

نمی ذارن تا حرف آخر و بهش بزنی...

از اینجا به بعد هر دلی یه راهی می ره و سرنوشتا یه کوچولو با هم فرق می کنه!!!

اما موقتا...چون باز هم اون آخر به یه نقطه می رسن...از هر راهی که برن!

بعضیا حرفشونو می زنن...با مخالفت روبه رو می شن و تمام دنیــا رو سرشون خراب

می شه...بعضی دیگم بعدگفتن با موافقت روبه رو میشن که تعداد این بعضیا انگشت

شماره...بعضیا هم بی گفتن حرف مجبــورن که خودشونو بکشن کنــار و همه چی رو

بسپرن به سرنوشت و طرف مقابل....

راه من این بود...چون نمی تونستم حرفمو بزنم...چون نمی تونستم باشم و بدونم که

هیچ  وقت بهش نمی رسم...بهش گفتم نازنین من دیگه نیستم...نه اینکـه فکـر کنی

جا زدما...یا اینکه فک کنی ازش سیر شده بودم...نه!

وقتی به خودم فهموندم که واسه همیشه رفته...کمرم شکست...سنگینی حسهای

این مدت لهم کرد...هرچی خواستم تحمل کنم نشد...هرچی خواستم گریه کنم بازم

نمی شد!سخت بود.تا بالاخره بغضم شکست و اونقدر هق هق کردم که دیگه نفسم

نمیومد...حس کردم دیگه وقتشه...رفتن و پر کشیدن...اما...

اینجا بازم همه شبیه هم می شیم!دنیا واسمون بی رنگ می شه حالا دیگه میدونیم

که دیگه نمی شه بهش گفت گریـه شبـونه یعنی چی... می دونیم که فایده ای نداره

بهش بگی چقدر سخت غذا تو بخاطر بغض تو گلوت قورت می دی...

اما هیچ کس نمی فهمه که تو دلت چقدر سنگینه...نمی گی چون میدونی با این حرفا

ناراحتش می کنی...نمی گی چون می دونی نامردیه اگه ناراحتش کنی...واسه همین

سکـوتو ترجیح میدی.دیگه مجبوری به همه دروغ بگی که حالت خوبه در حالی که دلت

به اندازه یه دنیا گرفته و دیگه روحت مرده...

می ری سراغ خاطــراتت و بازم برمی گردی به همون موقع ها...دوباره همه چی برات

زنده می شه و دیوونت می کنه...بلند می شی می ری دفتر خاطراتت و باز می کنی

و توی آخرین برگش می نویسی...

                خستم...خسته به اندازه ی یه عمر دویدن و نرسیدن...

 

آره دوست من...این همه اون چیزاییه که همه اونایی باید بدونن که هنوز پا تو این راه

نذاشتن یا شاید هنوز اون اولای راهن....من به خیال خودم در دلم و قفل کرده بودم و

به خودم مطمئن بودم....اما...نه فقل دلم بسته موند و نه بر خلاف همه دوندگی هام

به چیزی که می خواستم رسیدم...

این آخرم ممنونم از همه  اون دوستای گلی که تو این مدت با هر زبونی ازم خواستن

بمونم و بنویسم...از دوست خوبم سدیم،نغمه خانوم گل و از سه تا دوست بامعرفتم

سارا،شریک و زینب و همچنین ستاره دلتنگی که همیشه همراهم بوده...و ممنونم از

تو...امیدوارم بفهمی که هیچ وقت نسبت به حرفات بی اعتنا نبودم....دوستون دارم…

شب بر همگی خوش. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 0:26  توسط مجنون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان