تبليغاتX
مگذر آسان از غبار دیدگان خسته ای
.:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:.

من گنه کارم تو خوب و مهربانی

 

می نويسم برای تو که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.تويی که تصور حضورت سينه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.تويی که در کوير خشک ذهن من هميشه بهاری!

هر چی فکر می کنم می بينم حقت اين نبود!...

بی معرفت نبودم، تسليم خواسته سرنوشت شدم!رفتم تا عشقمون واسه هميشه تو يادمون جاويد بمونه.

باورم نمی شه!چقدر زود تموم شد...نه باورم نمی شه!يعنی اين گره به دستای من باز شد؟!! اما اين سر طناب تا هميشه پيش من باقی خواهد موند!هر چند باز شده و بدون گره...

ديگه هر وقت دلم بگيره و از همه دنيا سير شم می رم اون بالا.

ای کاش بد بود، ای کاش دوسش نداشتم،...نمی تونم ادامه بدم...فقط به تکرار غريبانه ترين جمله قرن بهت می گم که دوست دارم.

ترانه نامهربان عارف رو تو اين چند روز هزار بار گوش دادم! يه يادگاری قشنگ...تمام حرف دلمو تو اين ترانه خلاصه می کنم و...

ای دو چشمت سبزه زاران گـريه ات اشک بهـاران

می روم غمگين و نالان بهر من اشکی ميفشـان

ای سراپا مهربانی ای  نگاهت  آسمـانی

 دردل نامهربانم شوق ماندن می نشانی

ترسم آخر درکنارم خسته و آزرده گردی

باهمه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی

می روم...می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت

می روم چون می هراسم  شعله ای افسـرده گردی!

ای که در خوبی و پاکی چلچلـراغ آسمـانی

قلب سردم را چه بی حاصل به سويت می کشانی!

قصه تخ مرا کاش از نگاهـم خوانده بودی...

من گنه کارم تو خوب و مهربانی...مهربانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 11:35  توسط مجنون | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 8:35  توسط مجنون | 
دوستان سلام.

امیدوارم حال همه خوب باشه.

از همتون بابت همه چیز تشکر می کنم.واقعا که آخرشید همگی

اومدم بگم برای مشاهده لیست لینک های بنده برید  اند صفحه...

گفتم شاید بعضی ها خسته باشند حال رفتن اون پاینا رو نداشته باشن...گفتم خودم بگم.

قربان همگی...خوش باشید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 9:35  توسط مجنون | 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان...

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگـر من جای او بودم که در همسایه صـدها گرسنه چند بزمی گـرم عیش و نوش می دیدم...

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگرمن جای او بودم ،که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین...

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنون صحـرا گرد بی سامان...هزاران لیلی

ناز آفرین را کو به کوه آواره و دیوانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ،به گرد شمـع سوزان دل عشـاق سرگردان... سراپای وجود بی وفـا

معشوق را پروانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نابه جایی

نـاز بر یک ناروا گـردیده خـواری می فروشـد... گـردش این چـرخ را وارونه بی صبـرانه

می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جـای او بودم ، که می دیدم مشوش عـارف وعامی ز برق فتنه این علم عـالم سوز و

مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا...معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم؟!!همان بهتر که او خود جای خود بنشسته وتاب تمام زشت کاری های

این مخلوق را دارد...! و گرنه من بجای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل

و فرزانه می کردم ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 8:28  توسط مجنون | 

     ما دیوانه بودیم....

                   آن روز که زندگی نبود

                                         ولی عشق بود !

            کسی خریدار جنون ما نبود...

     حال که زندگی هست و عشق نیست ـ ـ ـ ـ

         ما عاقل و خلق

                             همه

                                   خریدار دیوانگی ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 16:54  توسط مجنون | 

 

دلخورم...از تو...؟ نه بابا از خودم.

از این که اجازه خوردن میوه ممنوعه رو به خودم دادم.

از این که ساده بودم....صاف بودم...آب بودم.

سردرگمم...نگرانم...نگران تو ؟!!نیستم!!! اصلا نیستم

می دونم اونقده هستند که حسرت با تو بودنو بخورن....

نگران خودمم...نگران آینده...حتما فکر می کنی می ترسم...نه بخدا! نمی ترسم

دیگه نمی ترسم...چون فکر کردن بهش آرومم می کنه.مرگ نیستی نیست.آغاز بودنه.

خستم...از تظاهر به شادی خستم...از فکرای جور واجور

از بودن...از نوشتن...از تو.نمی دونم...شاید! شایدم نه

می دونم ناراحتی...می دونم می دونی که ضربه خوردم...

می دونم فحشم دادی و لعنتم کردی... می دونم می دونی که علی رغم ظاهرم

از ته دل بخشیدمت و گفتم عیب نداره....

می دونم که می خوای بگی که پیشت بمونم.

اما ازت خواهش می کنم که دیگه دروغ نگو...

دیگه حرف نزن...هیچ توجیحی نمی خوام...چون همش دروغه....دروغ محض.

اما امیدوارم اینم بدونی که با این کارت شکستیم...داغونم...بهم ریختم...اونم بخاطر...

باشه...بی خیال...اما یه چیزی مونده.....

همین الان چشماتو ببند و ده بار آروم و پشت سر هم بگو....

 

مُرد... مُرد... مُرد... مُرد... مُرد...  

      

بعد برای آخرین بار یاد دل ساده و شکسته من بیفت و برای همیشه برو...

فقط یه چیز از خدا می خوام...می خوام که خوشبختت کنه...

شاید وقتی طعم خوشبختی رو چشیدی یاد من بیفتی که همیشه آرزوی خوشبختیتو داشتم.

خداحافظ عسلکم... برای همیشه خداحافظ...

دیگه منتظرم نباش...چون من دیگه مردم.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 11:48  توسط مجنون | 

 

هميشه يادت باشه هر انسانی به اندازه خدا تنهاست ،

يه روزم تنهای تنهای تنها ميشه ....

بعضی اوقات با خودم فکر می کنم اگر قمار بازها از اول به این فکر

می کردند که همیشه برنده نیستند و بازی برد و باخت داره ،

بازم سر همه زندگیشون شرط می بستند؟

بازم روی همه دارو ندارو هستیشون قیمت می ذاشتن؟

عاشقها چی؟

اگر می دونستن عشق جدایی ووصل داره 

اگر می دونستن پایان تمام اتفاقات خوب وصل نیست ،

که دنیا همیشه صعود نیست

و بعضی اوقات اخر یک صعود خوب می تونه یک فرود سخت باشه ،

بازهم پای عشق که وسط میومد همه هستیشونو وسط می ذاشتن ؟

بازهم با اطمینان می گفتن که خواستن توانستن است؟

بازهم اختیار مغزشونو می دادن دست قلبشون ،

یا نه با فکر انتخاب می کردن و بعد با دل می رفتند جلو؟

راستی چرا وقتی نیوتون با افتادن یه سیب قانون جاذبه را کشف کرد ،

به این فکر نکرد که یک روز همه ادمها به این قانون دچار می شن

حتی اونهاییکه با سختی به قله رسیدن چنان فرود میان که تمام

استخوانهای احساسشون می شکند و این وسط هر چه بیشتر

پیشروی کرده باشند محکمتر به زمین می خورند .

به همین راحتی...

و شاید فقط ادمهایی که دچار این صعود و فرود می شن می فهمند

 که از بالا به پایین اومدن فقط یک لحظه است...

یه حرکت اشتباه و اونوقت...         

                                   کیش و مات

شاید اگر همه ما ادمها از اول به این فکر می کردیم که تو بازی شطرنج زندگی

اونم در مقابل حریف قدری مثل سرنوشت...

ممکنه با یه حواس پرتی جزئی مات روزگار بشیم ،

اونوقت پای دل که وسط میومد یا چشمهامونو خوب باز می کردیم

که سنجیده انتخاب کنیم ،

یا نه حداقل اونقدر از هستیمون برای روز مبادا می گذاشتیم 

که اگر خوردیم زمین حداقل توان بلند شدن داشته باشیم...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 11:18  توسط مجنون | 

 

 

زمانی که از مادر متولد شدم صدايی تو گوشم گفت :

تا آخر عمر با تو هستم

ازش پرسيدم : تو کی هستی ؟

جواب داد : غم

و من اون لحظه فکر کردم غم عروسکيه...

عروسکیه که ما با اون سرگرم می شيم !

ولی الان که مفهوم جدايی رو درک می کنم

فهميدم که ما عروسکی هستيم بازيچه غم

هميشه وقتی يه غم بزرگ تو دلم لونه می کرد

به  خدا نمی گفتم، غم بزرگی دارم

هميشه به غم می گفتم خدای بزرگی دارم .

فکر نکن کم اوردم ،

ولی بسه آزمايش ، بسه تحمل ، بسه تلقين .

بهم می گی : اين طرز زندگی کردن نيست بايد عوض شی

نبايد با بقيه فرق داشته باشی!

ميگم اگه کسی رو دوست داری عوضش نکن

روزی که حس کردی دوسش داری همين شکلی قبولش کردی

مگه اينکه اصلا از اول ...

اگه من بخوام اون چيزی باشم که تو دلت می خواد

پس کی اون چيزی باشم که خودم دلم می خواد

من شکل گرفتم ، واسه تغيير دادن من ديره

می دونی حس غريبی دارم ،یه حس نا محسوس

یه چیزی داره بهم می گه که

امشب  ، تو از من خالی می شی

و من از هر چی آرزو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 11:5  توسط مجنون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان