تبليغاتX
مگذر آسان از غبار دیدگان خسته ای
.:. شاید آن خاکستر صد شعله پنهان بود .:.

دستای پینه بسته علی به همراه منه

 

علی به مسجد رهسپار گردید،وارد مسجد شد،دو رکعت نماز خواند ساعتی

تعقیب گفت.سپس بالای مأذنه رفت و اذان گفت.

برای آخرین بار ندای علی دربامداد نوزدهم رمضان سال چهل هجری به گوش

 کوفیان رسید؛

بعد علی به داخل مسجد آمد و خفتگان را بیدار کرد.به ابن ملجم که دمر روی

 زمین خوابیده بود رسید و فرمود:

"برخیز! نزدیک است با کشتن حجت خدا و قطب عالم امکان ، ارکان هدایت را

متزلزل سازی! اینگونه خوابیدن به خواب شیاطین ماند."

آنگاه درمحراب مسجد وارد وشروع به نماز کرد...رکعت اول نماز خوانده شد...

عبدالرحمن بن ملجم مرادی،شمشیر زهر آلود را در سجده اول بر فرق مبارک

علی فرود آورد.تارک نازنین علی شکافت،خون فواره زدو صورت را فرا گرفت...

فرمود: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله

و بر زمین افتاد...

                           فُـزتُ وَ رَبُّ الکعبة

 

ستایش خدایی را که هر چه از او می خواهم می بخشاید؛

هر چند ، وقتی او مرا می خواند کاهلی می کنم.

ستایش خدایی را که جز بدو امید ندارم؛

چه، اگر به دیگری  امید می بستم مرا نا امید می گرداند.

ستایش خدایی را که مرا به عهده ی خویش گرف و عزیزم داشت،

و کارم را بر عهده من مردم نگذاشت تا مردم خوارم گردانند.

ستایش خدایی را که گناهانم را با بردباری بخشود؛

گویی گناهی از من سر نزدست.

پروردگارم عزیزترین چیزهای من است و سزاوار ترین به ستایش من.

 

شاید این جمعه بیاید شاید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 2:46  توسط مجنون | 
یه غم دیگه به غمکده دلم اضافه شد...

جدایی بعد 13/14 سال دوستی غم کمی نیست...

راست می گن آدم تا وقتی یه چیزی رو داره قدرشو نمی دونه!

حالا دارم یواش یواش قدر روزای با هم بودنمون و می دونم...

نمی دونم الان کجایی و داری چه کار می کنی... اما حقیقتش...

می خواستم این دفعه یه چیز قشنگ بذارم که ارزش آپ و داشته باشه...

چی با ارزش تر از دوستیمون...

اونشب تو خونتون به هر گوشه که نگاه می کردم یاد خاطراتمون می افتادم

و بغض گلومو می گرفت. شاید هنوزم باورم نشده رفتی...

اونم یه چیز تو مایه های واسه همیشه!!!...اما من این وعده ها رو به خودم نمی دم...

از حالا منتظر اون لحظه ایم که دوباره ببینمت و از تو حلقومت سوغاتی بکشم بیرون!

هر چند ما دست از سر کچل هم بر نمی داریم....اما بازم وب و آف و کامنت کجا...

شب رو پشت بوم با هم حرف زدن کجا!؟!

یادته؟!....یه شب با نبردبوم اومدم بالا و دقیقا رو به روی هم نشستیم به حرف زدن!

وای که اگه بابام می فهمید...آخ که چه روزایی چه خنده هایی چه غمایی...یادته؟!

الهی کوفتت بشه هلن...دوست نازنینم داره میاد پیشت...

دیگه داشتم عادت می کردم هرروز یه دعوای ملس با مهدی بکنم و یه عالمه به هم بزنیم!

(یه حالی می ده  بزن تو شکمش.گوشتیه کیف داره)...بی خیال حوصله شوخی ندارم...

امیدوارم هر جا هستی پیش خونوادت شاد و بی خیال باشی...(می فهمی که؟)

غصه نخور...این هلن خله هست...دریا و ماه و این داستانا هم که کلی فاز و اینا دیگه...

انشالله که زود زود زود نظر بابات برمی گرده  و بر می گردین همین جا...

یاد اسمت افتادم....حالا دیگه هممون دلتنگیم....

به امید دیدار دلتنگ عزیز...

 

آره دیگه....اینم رسم روزگاره...نمی تونه ببینه که دوستای خوب کنار هم بمونن...

دلتنگ و که همه میشناسین؟

رفیق که نه...یه جورایی هم خونه هم بودیم...خیلی بیشتر از دوتا دوست...

شاید دوتا خواهر...اما حالا اون دیوونه رفته...

رفتن کویت...پیش باباش...شاید دیگه بر نگردن ایران...

اما ما منتظر می مونیم تا برگردی...

از طرف خودم ، ندا ، منصوره و نرگس و...و...و...

جناب وزیــن خـان اکبــــــــر..... که شنیدم جدیدا از غم دوریت زده جنگل و کوه و دریا...

برات آرزوی موفقیت می کنم و دعا می کنم که هر چه زودتر برگردین...

خدا به همراهت دوست من...

 

 

 

ما را به خود وا مگذار

 

الهی !

به هر صفت که هستم ، به خواست تو موقوفـم!

به هر نام که مرا خوانند ، به بندگی تو معروفـم!

تا جـان دارم ، رخت از اين کوی بر ندارم!

او که تو آن اويی بهشت او را بنده است!

او که تو در زندگانی اويی‌ ، جـاويدان زنده است!

 

لطيفـا !

همه از تو ترسنـد و من از خود !

از تو همه نيکی ديده ام و از خويش همه بد...

 

ای دير خشم زود آشتی !

به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا نظری ده ؛

که از هر نظری بهشتی سازم.

 

خدايـا !

حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

                    برحمتک يا عزيز و يا غفار ! 

        

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:27  توسط مجنون | 
 

تولدت مبارک

 

سلام علیکم 

اشتباه نکنید من مجنون نیستم  بنده دلتنگ با وفا هستم

متاسفانه مجنونی به هدف پلیدش رسید و من اومدم وبش هم کامنت بزارم

هم اپ کنم  مجنون جون چه افتخاری نصیبت شده

البته این اپ همچین هم بی مناسبت نیست میگن یه جورایی

این موجود عجیب غریب به دنیا اومده

نمی دونم این مصیبت از کجا به  ما وارد شد که این دک دیوونه به دنیا اومد

مطمئنم اگه مامانش هم میدونست که این بشر چه اعجوبه ای

بود عمرا قصد حاملگی  میکرد

خلاصه که تولد مجنون پنج شنبه 9 خرداد بود

 

تعجب نکنید که چرا سه قرن بعد از تولدش دارم اپ میکنم ...

اولا اینکه تولد مجنون مصادف با ایام فاطمیه بود و بعد هم اینکه

اگه بدونید با چه فلاکت و بدبختی  من دارم واسه این خل و چل اپ میکنم .....

نمیدونید که..... اگه میدونستید یه کاری واسه من میکردید ....

اصلا لازم نکرده بدونید .....   چون هیچ کاری واسه ام نمیکنید....

مورد ظلم واقع شدم .... اصلا اگه بودید

من از اون موقع که چشم باز کردم این مجنون رو تو خونمون دیدم و پای کامپیوترش  

دیگه حتی نوه ی شوهر عمه ی دختر خاله ی دایی مامانم هم مجنون رو میشناسه ...

اره دیگه ما زندگی مندگی نداریم دیگه .....

اصلا این روزها مجنون خیلی بی معرفت شده به هیچکدومتون دیگه سر نمیزنه ..نه؟؟

اشکالی نداره . شما هم اتقام بگیرید :هکش کنید ،ایدی هاشو قفل کنید ،وبشوببندید ...

هرکاری که دلتون میخواد بکنید .. من اجازه میدم

به خاطر این نظرات قشنگ مجنون من میخواستم تا دو روز پیش کامپیوترمو اف دیسک کنم

خدا رحم کرد مامانش اومد وسط هاردو زندگیه منو نجات داد ....

مجنون میبینی فقط دسته گل به اب میدی

خب دیگه به خاطر اون حرکت زشت از جمله هم خبری نیست . بنابراین ما دیگه رفتیم

 اخ اخ راستی دعا کنید بعد از خوندن این حرفها  من زنده بمونم فکر کنم

 مجنون تا اخرین قطره ی خونم رو هم از تو وجودم بکشه بیرون .... خشن ....

دعا کنید واسه مون  و

جدا ازاین شوخی ها :

باز هم تولد تودوست عزیزم رو تبریک میگم

 و امیدوارم که به هر چی  ارزوی خوبه برسی

 اما از طرف خودم هم فقط یه جمله و بعد هم یا حق :

 

                                    "انانکه گذشته را به یاد ندارند محکوم به تکرارند "

 

                                            به من هم سر بزنید خوشحال میشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 16:29  توسط مجنون | 
 

بی بی جون نوکرتیم

توی خیابــون ارم یا توی بین الحــرمین

گدایی فرقی نداره

                     حسین و دختر حسین

                       

آب شور توی حرم آب فرات و علقمست

                      

دردونه امام رضا  

                     سرور و سالار همست

 

              .:. وفات کریمه اهل بیت خانوم فاطمه معصمومه بر عاشقان حضرتش تسلیت باد .:.

 

نازنین بانویی که تو مهربونی و معرفت الگوی همه ما جووناس...

نازنین خواهری که بخاطر برادرش سختی ها به جون خرید اما...

هرچند نتونستن برادرشون و یک بار دیگه ملاقات کنند ولی دیری نپایید که

در سن 28 سالگی و در شهر مقدس قم دار فانی را وداع گفته و به سوی

برادرشان رهسپار شدند...

و اکنون افتخار ما زیارت بانویی است که امام جعفر صادق (ع) به اصحابشان

فرمودند چون می خواهید ماردم فاطمه را زیارت کنید به زیارت فرزندمان معصومه

در شهر قم بروید...و امام جواد نیز در مورد زیارت این بانو فرموده اند:

هرکس عمه ام را در قم زیارت کند بهشت بر او واجب است.

و باز هم شکر خدایی را که سعادت همجوار بودن با کریمه اهل بیت را به ما عطا

فرمود...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 18:16  توسط مجنون | 
 

مادرجون همیشه دوست دارم...

 

مادر بخدا ماه در این خانه تو بودی     روشنگــر این کلبــه ویــرانه تو بـــودی

از خاطـر دلــها نرود یــاد تو هـــرگز     ای آنکه به نیکی همه جا نام تو بودی

 

یکی بود و یکی نبود...

اون که بود من بودم و اون که نبود یه مادر بزرگ مهربون...

یکی داشت و یکی نداشت...

اون داشت پدربزرگ بود و اون که دیگه مادرجون نداشت من...

یکی خواست و یکی نخواست...

اون که خواست مادربزرگ پیشش بمونه من بودم و اون که نخواست....

نه روزه که یه مادربزرگ نازنین بعد تحمل یه عالمه سختی از بین ما رفته و

ما همه دلتنگ اون دستای مهربونشیم...

نه روزه که نازنین من رفته و من و تو این دنیای پر نیرنگ تنها گذاشته...

نه سال پیش وقتی بابابزرگم رفت...زیر گوشش گفتم بابا هر وقت دیدی

من بد شدم بیا منم ببر...اما این بار وقتی که مامان جونم رفت بهش گفتم

تو رو خدا دلتو از پیش من نبر...بذار دلت پیش من بمونه...

خیلی نازنین بود بخدا خیلی...

بابایی دیدی گلتو تنها نذاشتم...دیدی همیشه پیشش بودم

حتی اون موقعی هم که داشتن لباسای نو به تنش می کردن تا بیاد پیش تو

پیشش بودم و نذاشتم که تنها بمونه...

همون موقع که از قفس تن آزاد شد و مثل یه پرنده پر کشید و رفت...

دلم برای هردوتون تنگ شده...امیدوارم که سال خوبی رو درکنار هم داشته باشین

می دونم که خیلی انتظار دیدن گلتو کشیدی...مثل همون موقع ها که جوون بودی و...

برام همه رو تعریف کرد...می دونم که خیلی خاطرشو می خواستی

فقط تو رو خدا من و فراموش نکنین که هیچ وقت فراموشتون نمی کنم...

مادرجون...همیشه دوست داشتم و دارم....

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

عید و به همه شما دوستای نازنینم تبریک می گم و برای همتون سالی شاد توأم با موفقیت

آرزو می کنم.مطمئن باشین که موقع سال تحویل تو حرم بی بی یاد همتون بودم.

فکرشم نمی کردم بعد این همه وقت اونم تو سال جدید آپم این شکلی باشه...

اما دلم نمی خواست در نبود بهترینم درمورد چیز دیگه ای آپ کنم...

فقط از همتون می خوام که با یه صلوات یا یه حمد و سوره دل این مهربون آسمونی رو شاد کنین

از همه دوستایی که نتونستم بهشون سر بزنم عذر می خوام

امیدوارم که شرایط من و درک کنین...

در ضمن...دلتنگ رفته کربلا....تا آخر تعطیلات هم نمیاد...

بازم عید و به همتون تبریک می گم و آرزوی سلامتی و پیروزی براتون دارم.

ایشالله که زیر سایه مامان و بابای خوبتون سال های سال زندگی سالمی داشته باشین.

می دونم که یادمون مونده که همدیگرو دعا کنیم...

شاد باشین و سر بلند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 1:50  توسط مجنون | 
 

نمی دانم چرا...

فقط کار صبوری شد....

 

یه وقتایی از ته دل آروز می کنم ای کاش چیزی به اسم دل تو سینه ما آدما نبود

تا اگه یه روزی بهش رجوع کردی نفهمی که بعضی وقتا حتی به خودتم دروغ می گی..

دروغ بخاطر این که می تونی خیلی چیزا رو فراموش کنی...

                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 11:41  توسط مجنون | 
بروبچ سلام.

این دفه من تو وب دلتنگ آپم.

اکثرتون میشناسیدش.اما بازم این آدرسشه...

    تولـــــــــدش مبارک هــــــــــــزارتا 

تا اپ بعدی تو وب خودم بابای.

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 17:38  توسط مجنون | 
 

السلام علیک یا اباعبدلله

التماس دعا...

بازم محرم و پرچمای سیاه و صدای زنجیر و طبل...

چقدر زود می گذره...انگار همین دیروز بود...یک سال دیگه هم گذشت و یه محرم دیگه اومد

آقاجون...می دونم که شال عزاتون به گردنتونه و اشک چشماتون هم رو اون گوشنه های

نازتون...می دونم که شما هم مثل همه ما دلتون می خواست اون موقع بودین و قدم به قدم

جدتون با دشمنا می جنگیدین....

آقا جون...شاید ما جز عزاداری کاری از دستمون بر نیاد....اما شما هنوزم می تونین کاری بکنین....

آقا جون بیایین و اتنقام خون همه رو ازشون بگیرین....شما هنوزم وقت دارین آقاجون...

شعر این پست از دوست خوبم سرو تنها بود.ممنونم ازش.

تو رو خدا بیایین هر وقت که دلمون شکست و اشکمون گونه هامونو خیس کرد...

یاد هم بیفتیم و اینکه هممون گرفتاریم و محتاج به دعا....

این ماه و به همه دوستای نازنینم تسلیت می گم و از همتون التماس دعا دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 18:12  توسط مجنون | 
 

به یاد خنده های تو...دلش شکوفه می دهد

کسی میان خستگی تو را مرور می کند...

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 12:32  توسط مجنون | 
عیدتون مبارک .

عید همگی مبارک...ما رو هم فرموش نکنین...این ماه ماه عزیزیه...

 

هراس از مرگ

هراس من...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 17:57  توسط مجنون | 
پنجره بسته

دلی که تنها دل به تو بسته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:37  توسط مجنون | 
دوستای گلم....

به دلیل طراحی عکسای این وب توسط خودم پس:

کف رفتن عکسای وب من با اطلاع قبلی و با ذکر منبع بلا مانع است...

اما اگه هدف دودره بازی و دور زدن باشه....قاطی می کنم...

به چه صورت....شب می خوای صبح میای تو وبت...می بینی نوشته شده

دوست عزیز وبت هکیده شده به علت دودره بازی

اوکی؟!البته با دوستای خودم نیستما...خودش می دونه کیه!!!

*************************************

خوب مشکل حل شد...اما حکایت همچنان باقیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 19:23  توسط مجنون | 

دلم فریاد می خواهد...

 

 تا حالا شده جايی رو بخوای که هيج کس توش نباشه اما پيداش نکنی؟

شده بخوای مال خودت باشی اما نذارن...شده بخوای داد بزنی اما مجبور

باشی بغضتو قورت بدی چون غرورت اجازه نمی ده بقيه صداتو بشنون! شده حس کنی

سوزش خنجری روکه ازپشت تادسته توکمرت فرورفته؟

شده به قول معروف هرشب قبل خواب مراقب باشی که يه وقت پاتو از گليم خودت اونور تر

نذاری اماصبح که پا می شی ببينی بقيه گليمشونو کشيدن زير پای تو ...

شده آدمی باشی که همه دوست وآشنا به صبوربودنت ايمان داشته باشن؛

اما خودت حس کنی که ديگه نمی تونی...حس کنی ديگه بريدی؟!!!

 

اگه ازشدت عصباتيت دستات بلرزه و تو مجبور باشی فقط سکوت کنی چه حالی

می شی ؟! هاااااااااااااااااااااااا؟!!

به خود خدا هممون فقط بلديم ادعا کنيم...ادعا...همين و بس!

خدايا چقدر؟!!!!!!آخه چقدر تحمل داری؟! تا کی آوانس بدی و ما

اخه کدوممون قدر می دونيم؟ کدوممون حاضر شديم فقط يک بار...فقط يک بار واسه خاطر يکی

ديگه از حق خودمون بگذريم؟!

کدوممون حاضر شديم بدی بقيه رو ببينيم و بازم در ازاش خوبی کنيم؟!!

وجدانن کدوممون می تونيم مردونه سينه سپر کنيم و بگيم من؟!!!!!

چرا مرام و معرفت فقط بايد مال تو فيلما و قصه ها باشه؟!

چرا خودمونو عادت داديم به اينکه وقتی در معرض خطر قرار گرفتيم پست بشيم؟!...

تو رو خدا بيايين يه کم به خودمون بيايم...

ببينيم تاکی می خواييم زير اين نقابی که به صورتمون زديم زندگی کنيم؟

بيايين واسه يه لحظه خودمونو بذاريم جای خدا...!!!!

ببينيم چقدر می تونيم دووم بياريم و هيچی نگيم!

باور کن مخت سوت می کشه اگه به ازای اين همه لطفی که به عزيزترين مخلوقت کردی فقط بدی ببينی و گناه...فقط بدی ببينی و گناه...

 

پ.ن : دلم فریاد می خواهد

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 16:39  توسط مجنون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
افسـوس که با دستان خـود بال هایت را می چینی و سپس به ناچـار با روحی که چون حشرات موذی بر زمین می خــزد مـدارا می کنی...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان